هر قدر هم که یک درد بلعیدنی باشد ،
هر قدر هم که محکم باشی ،
ساعت 4 نیمه شب کم می آوری !
عشق نه ، خیال و شعر و استعاره نه !
تو را می گویم رفیق ،
فکر که می کنم ،
منطق را با هم یاد گرفتیم !
شاید هم من با تو یاد گرفتم .
قدم زدن و حرف های بزرگ بزرگ زدن را !
می خواهم برای آخرین بار خرف منطقی بزنیم ،
گوش می کنی ؟
عادی شدن بدترین درد است ،
توجیه احمقانه ترین کار است ،
نمی دانم ،
یکباره ،
خودت را بزرگ دیدی یا کوچک !
به گمانم می دانم ،
خودت را بزرگ دیدی !
نه توجیه نکن ،
عادی نباشد !
خوب فکر کن ، یک بار ارزشش را دارد !
به هر چیز فکر می کردم جز نامردی !
این واژه را تا به خال به کسی نسبت ندده بودم !
تنها واژه ایست که در ذهنم بدون صاحب مانده بود .
ارزانی تو !
دیگر نه چیزی عوض خواهد شد نه چیزی باز خواهد گشت .
اگر به اوج برسم یا به عمق !
تو برای من تنها تکیه گاه زندگی ام و تنها رفیقم بودی .
می خواهم راهمان را ادامه دهم !
منطقی باشم
یک دیوانه ی منطقی ،
دیگر حرفی نیست !
خداحافظ
راستی ،
واژه ات را هم ببر ...
تمامـ ِ
زندگیــ ِ
"من"
است
!
و هیچ حرفی نمی ماند .
وقتی نگاهم در نگاهت
گره خورده است !
فقط نگاهم کن
جلو بیا ،
واژه ها کاری ازشان بر نمی آید !
هوای سرد
قهوه ای تلـــــــخ
هنسفری در گوش
ساعت ۲ نیمه شب
و
چند سطر سکوت
.
.
.
!
بگرد و پیدا کن ، خودت را .
آنان که لگام خویشتن پرستی در دست می تازند !
و
چه کثیرند
آنان که حتی از خویش استنکاف می کنند !
پ.ن : چه نوشتما !
هیچ کس دلتنگ نیست
همه به دنبال خود می گردند
فقط گاهی خودت را در دیگری می یابی
فقط گاهی
لبخندت را بر لبـــــــــ های دیگری می یابی
فقط گاهی
تمامتــ را گـــُم می کنی " فقط " با یافتن دیگری !
زیر این سقف هیچ کس دلتنگ نیست
همه به دنبال خود می گردند ... !
فقط گاهی ...
فریــــــــاد بزن
تمـــام درد هایم را
لحظه لحظه های سکوتم را
بشکــن مرا
تمام غروری که درد هایم را می بلعد و وجودم را پر کرده را فریاد بزن
بارانیـــــــــــم کن !
بانــــوی من
ببار مرا
مروارید چشمانت را
می پرستم !
یه سیگار خیس و
یه قهوه ی سردم
.
.
.
بدون تو هیچم
"رضا یزدانی"
اتفاقی هم نمی افتد
بعضی حرف ها را نمی شود گفت
می خواهی فریاد بزنی
جرات نداری !
اعتراف کن !
باید اعتراف کرد .
در تنهاییت اعتراف کن
به تمامش اعتراف کن
نمی توانی
فریاد هم نمی شود زد !
انوقت نمی شود گریه ، نه
می شود ساعت ها قدم زدن در هوای سرد همراه با فریاد های رضا یزدانی !
می شود نشستن روی نیمکت همراه با حرف های رضا صادقی !
می شود هنسفری که محسن چاوشی می خواند !
می شود درد !! درد ، درد ...
می شود سکوت
می شود نگاه !
باید دل سپرد به لعنتی های که می خواهند رام ت کنند !
اعتراف کن
طاقتش را نداری
خم می شود این زانو ها
می شکند این بقض
خرد می شود این غرور
مچاله می شود این ادم !
اعتراف کن
نمی توانی
باید تکیه کرد
این لعنتی ، کم اورده !
این لعنتی مچاله شده
این لعنتی دیگر
ادم
نیست !
دیگر
روزهای آخـــــــــــــــر این لعنتی است !